بخش هفتم

دکتر علینقی عالیخانی

در بخشهای پیش آمد که یکی از حوزه هایی که شاه شخصاً تصمیم می گرفت و در آن دخالت تام داشت، سیاست خارجی بود. اینک  ادامه مطلب:
هر چه اعضا پست‌تر باشند، بهتر !
یک بار که کیسینجر به ملاقات شاه آمده بود، «... شاهنشاه مقرر فرمودند کیسینجر تنها شرفیاب باشد. من به جای وزیر خارجه خجالت کشیدم...» (یادداشت ۱۸ آبان ۱۳۵۲). بدین سان وزیر خارجه ایران ـ عباسعلی خلعتبری ـ پشت در ماند و تنها هنگام ناهار، «افتخار حضور» یافت! فردای همان روز، قرار بود که شاه به همراه نخست‌وزیر و علم به شیراز بروند، در ضمن شاه که می‌خواست پیامی برای ملک فیصل ـ پادشاه عربستان سعودی ـ بفرستد، به وسیله علم به جمشید آموزگار (وزیر دارایی) دستور داد که به فرودگاه بیاید. نخست‌وزیر که هیچ‌ آگاهی از این جریان نداشت، علت حضور آموزگار را از خود او جویا شد، «... و او گفت برحسب امر همایونی و دستور وزیر دربار [آمده‌ام]، خودم هم نمی‌دانم برای چه! باری، بگذریم از اینکه نخست‌وزیر چقدر ناراحت بود و حق هم داشت. اگر من [هم] به جای او بودم، ناراحت [می‌شدم] که در جریان کارها نیستم؛ ولی چه باید کرد؟ المُلکُ عَقیم. خدا و شاه باید یکی باشد و هر چه اعضا و زیردستان پست‌تر و مخذول‌تر [باشند]، بهتر...» (یادداشت ۱۹ آبان ۱۳۵۲).
این‌گونه میان‌بُر زدن و بی‌اعتنایی به مسئولان امر، در مسائل نفتی نیز به چشم می‌خورد. یک بار شاه به علم دستور داد درباره بهره‌برداری از گازهای ایران با شرکت‌های نفتی مذاکره کند و نتیجه را به او بگوید. «می‌خواستم سر شام [گزارش] عرض کنم، ممکن نشد؛ چون دکتر اقبال رئیس شرکت ملی نفت ایران حضور داشت و نمی‌شد در حضور ایشان صحبت کرد! واقعاً کارهای کشور ما نوع خاصی است و شاهنشاه در اداره کشور، نوع مخصوص خودشان را دارند که ملائک آسمان هم نمی‌توانند سر درآورند؛ مثلاً رئیس شرکت نفت چرا نباید در مذاکرات نفت وارد بشود؟ خدا می‌داند و شاه و بس!» (یادداشت ۲۶ اردیبهشت ۱۳۵۲).
شاه پس از پیروزی اوپک، بیش از پیش خودکامه و بر آن شد که وزارت خارجه را نیز همانند ارتش، شخصاً و مستقل از دولت نظارت کند و به علم یادآور شد: «به وزارت خارجه گفته‌ام هیچ مقامی غیر از خود من، حق ندارد در کارهای وزارت خارجه مداخله بکند. حتی گفته‌ام برادر هویدا که نماینده ما در سازمان ملل است، حق ندارد به نخست‌وزیر گزارش بدهد [یا] تلفن بکند. او را توبیخ کردم که چرا به برادرش گزارش‌های وزارت خارجه را می‌دهد» (یادداشت ۱۵ اسفند ۱۳۵۲)؛ ولی کار این نادیده‌انگاری اصول اداری و تک روی بیمارگونه، به همین‌جا پایان نپذیرفت و برخی از مسائل خارجی را  حتی به وزارت خارجه نیز اطلاع نمی‌داد؛ برای مثال رابط میان شاه و ایندیرا گاندی، نخست‌وزیر وقت هند، اسدالله رشیدیان بود: «... نامه‌ای از نخست‌وزیر هند به عنوان شاهنشاه رسیده بود [حاکی از این] که با اسدالله رشیدیان در مورد اوامر شاهنشاه و مسئله پاکستان صحبت کرده و پیام‌هایی به وسیله او داده است که به عرض خواهد رسید.۱ خیلی باعث تعجب من شده بود. عرض کردم: مثل اینکه رشیدیان فضولی کرده! فرمودند: خیر، هیچ همچو چیزی نیست. امر خودمان بود و حالا هم جواب بنویسید که... این نوع روابط را ما مفید می‌دانیم. بعد هم از طریق وزارت امور خارجه نفرستید، بدهید خودم امضا کنم و خودم هم به رشیدیان خواهم داد که بفرستد...» (یادداشت ۲۸ اردیبهشت ۱۳۵۲).
در دورانی که شاه شخصاً دیپلماسی ایران را هدایت می‌کرد و در واقع خود نقش وزیر خارجه را به عهده داشت، دو مرحله‌ را می‌توان بازشناخت: یکی تا پیروزی اوپک و افزایش بی‌سابقه درآمد نفت در ۱۳۵۳ (۱۹۷۴) و دیگر از این تاریخ تا انقلاب. در مرحله نخستین، سیاست شاه واقع‌بینانه بود؛ ولی در مرحله دوم گزافکاری در مورد نقش ایران در اقیانوس هند و همچنین ناشیگری در دادن وام بی‌حساب به هر کشوری که کاسه گدایی دست گرفته بود، سخت ایرادپذیر بود.    به هر صورت با  پیش آمدن انقلاب،  برنامه های ایران در اقیانوس هند نیمه کاره ماند و  با کاهش درآمد نفت از ۱۳۵۵ (۱۹۷۶) به بعد، دیگر پولی در بساط نماند و درنتیجه گفتگوی ما  بیشتر درباره همان مرحله نخستین است. 

سیاست اقتصادی و اجتماعی
از سالهای ۴۴ـ۱۳۴۳ که رشد اقتصادی ایران آغاز شد، شاه به سه نکته توجه داشت: پیگیری رشد سریع اقتصادی، جلوگیری از تورم، و برداشتن گامهای تازه در جهتی که به گمان او در همان راه اصلاحات اجتماعی و توزیع عادلانه درآمد بود. ابزار کار او در این زمینه،  درآمد نفت و برنامه‌های عمرانی پنج ساله بود.
مداخله شاه در امور نفتی در آغاز صرفاً در حد تعیین سیاست‌های کلی بود.  از ۱۳۴۲، پس از برکناری عبدالله انتظام، مداخله شاه افزایش یافت و در واقع خود اداره شرکت ملی نفت ایران را به عهده داشت و چه بسا مدیرعامل رسمی، دکتر منوچهر اقبال، یا به کلی از تصمیم‌های گرفته شده ناآگاه بود، یا در واپسین لحظه‌ها کم و بیش در جریان کار قرار می‌گرفت. هدف شاه این بود که تولید و درنتیجه درآمد نفت ایران را افزایش دهد و نظر دولت بر آن بود که بخش بزرگ این درآمد به توسعه اقتصادی و اجتماعی کشور اختصاص یابد.
ولی در عمل چنین نشد و افزایش بی‌حساب هزینه‌های ارتش، پیوسته از سهم نسبی برنامه‌های عمرانی از درآمد نفت می‌کاست. اصولاً نیز استدلال شاه نزد انگلستان و آمریکا، در زمینه فشار به شرکت‌های نفتی برای برداشت نفت بیشتری از ایران، مسئولیت کشور در منطقه خاورمیانه و لزوم تجهیز نیروهای مسلح بود و اگر هم گاهی اشاره به نیازمندی‌های اقتصادی و عمرانی می‌شد، این امر در درجه دوم اهمیت قرار داشت. البته شاه به پیشرفت کشور علاقه داشت، ولی متوجه تعارض میان این هدف و تقدمی که به هزینه‌های نظام می‌داد، نبود و اگر هم می‌بود، بهتر آن می‌دید که در این باره چندان نیندیشد. 
از این گذشته به مراعات انضباط که لازمة کامیابی در برنامه‌ریزی است، اعتنایی نداشت و از این رو برنامه‌های پنج سالة عمرانی هیچ‌گاه به آن گونه که روی کاغذ می‌آمد، عملی نشد؛ ولی همان طرحهایی نیز که اجرا شد، به تدریج کشور را در راه توسعه اقتصادی نامتعادل، ولی به هر حال سریعی انداخت. در این زمینه می‌توان از دو مرحله را از یکدیگر بازشناخت: یکی از اصلاحات ارضی ۱۳۴۲ تا جهش درآمد نفت در ۱۳۵۲ و دیگری از این تاریخ تا انقلاب؛هرچند عملکرد اقتصادی ایران در دوره نخستین بسیار بهتر از دوره دوم بود.
شاه پس از ۱۳۴۲ نیازمند بهبود وضع اقتصادی کشور بود تا «اتقلاب سفید» را توجیه و توده مردم را خرسند کند و از این راه پایه‌های قدرت شخصی خود را استوارتر سازد. درنتیجه درآمد نفت به نسبت بهتر مصرف شد و شاه نیز به توصیه‌های مسئولان اقتصادی کشور بیشتر توجه داشت و کمتر نظر خود را بر آنان تحمیل می کرد.

ادامه دارد
پی نوشت:
۱. اسدالله رشیدیان و برادرش سیف‌الله، با سازمان اطلاعاتی انگلستان همکاری و در آشوب ۲۸ مرداد و واژگون شدن دولت مصدق دست داشتند. به ظاهر، این دو برادر سوداگرانی موفق بودند. 
 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی